سفر روح.


گزارش 2

این سوژه مردی است 60ساله او جریان مرگ وی را زمانی که زنی به نام سالی بوده درسال1866به هنگام مسافرت در مسافرت توسط سرخ پوستان کیوواموردحمله  قرار گرفته وگردنش از فاصله نزدیک مورد اصابت نیزه قرار میگیرد وکشته می شود را تعریف می کند

توجه داشته باشید که تاریخ ها واماکن واسامی قبلی همیشه به سادگی در خاطرات زندگی های گذشته مطرح نمی شود ولی شرح بازگشت به دنیایی ارواح وزندگی در ان جهان همواره بسیار دقیق وروشن بیان می گردد

در بازیابی خاطرات زندگی قبلی من معمولا خاطرات زمان نزدیک مرگ را به یاد سوژه می اورم واو را در موقعیت نظاره کردن وکاهش درد وعواطف و احساسات مربوط به ان قرار می دهم

ایا از اصابت نیزه یه گردنت احساس درد می کنی؟

سوژه هیپنوتیزم شده:بله ..نوک نیزه گردنم را پاره کرده است ..من دارم میمیرم.(دستش را روی گردن گذاشته وزیر لب چیزی می گوید) من دارم خفه می شوم..وخون دارد از گردنم سرازیر می شود..درد بدجوری است..دارم میمیرم..به هر حال هرچه بود تمام شد.

نکته:روح ها اغلب در لحظات قبل از مرگ واقعی وبه هنگامی که جسم انها درد و رنج می برد بدن خود را ترک می کنند

بعد از اینکه سوژ ارامش خود را به دست اورد او را از مرحله نیمه اگاه به مرحله ابر اگاه می رسانم  تا به ذکر خاطراتش به صورت روح بپردازد

خوب .سالی حالا که قبول کرده ای که به دست سرخ پوستان کشته شده ای  ایا می توانی احساس زمان مردنت را به دقت شرح دهی ؟

سوژه :چیزی مثل نوعی نیرو..مرا به بیرون جسم هول نی دهد

بیرون کجا؟

من از بالای سرم پرتاب می شوم

چه چیز از بالای سرت پرتاب می شد؟

خوب ...خودم

شرح بده خودم یعنی چه؟وچه شکلی دارد؟

با تامل:مثل یک نقطه نور ..که روشنایی ان ساطع می شود

تو چطور نو ساطع می کنی ؟

از انرژیم.من سفیدو شفاف هستم..روحم است

ایا این نور وانرژی بعداز ترک جسمت به همان شکل است؟

تامل:به نظر می رسد همزمان با حرکت من به اطرافم نور بیشتر می شود

اگر نور تو رشد می کند حالا به چه شکلی هستی؟

یک ریشه..باریک مثل کاه که معلق واویزان است

این جریان حرکتی به بیرون جسم برایت چه احساسی دارد؟

خوب مثل این است که مرا از پوستم جدا می کنند مثل اینکه پوست یک موز را می کنند ومن در یک حرکت جسمم را از دست می دهم

ایا احساس ناجور و ناپسندی است؟

اوه نه!چقدر عالی است که تا این حد ازادی دارم ودیگر زجرو دردی در کار نیست .ولیی...من سرگردانم.انتظار داشتم که بمیرم (صدای سوژه حالت تاسف به خود می گیرد)

سالی من می فهمم که تو الان از اینکه به صورت روح باشی کمی احساس غربت می کنی این وضعیت با توجه به وضعی است که برایت پیش امده وکاملا طبیعی است.تو گفتی که در حالت شناور هستی ایا می توانی به راحتی بلا فاصله بعد از مرگ جسمت به راحتی به این طرف و ان طرف حرکت کنی؟

عجیب است..من در میان زمین و هوا معلق هستم.هوایی که واقعا هوا نیست ..محدودیتی نیست  نیروی جاذبه نیست  من در حالت بی وزنیم

منظورت این است که در خلاء هستی؟

بله  هیچ چیز در اطراف من مادیت فشرده ندارد  هیچ سد ومانعی نیست که با ان برخورد کنم من در حالت غیر مادی حرکت می کنم

ایا می توانی حرکات خودت را کنترل کنی؟وبه هر جهتی که می خواهی بروی؟

به تا حدودی می توانم ..ولی دارم به طرف یک روشناسفید رنگ می روم ..چقدر روشن است

ایا شدت سفیدی در همه جا یکسان است؟

هرچه جلوتر را میبینم نورانی تر است..در جهت بدنم سفیدی کدتر و تاریک تر است
(شروع به گریه می کند)اوه بدن بیچاره ام .من هنوز حاضر نیستم اینجا را ترک کنم

سالی ارام باش من پیش توام می خوام بگویی ایا نیروی که سبب شد تو به هنگام مردن از بالای سرت بیرون بیایی هنوز تو را به طرفی می کشد یا نه ؟ایا تو می توانی ان نیرو را متوقف کنی؟

وقتی از جسمم ازاد شدم ان نیرو وکشش کاهش یافت حالا احساس می کنم نیرویی مرا هول می دهد ومی خواهد به من بفهماند که باید از جسمم دور شوم...من هنوز نمی خواهم بروم ..ولی چیزی می خواهد که من زود بروم

می فهمم سالی .این چیزی که تورا هول می دهد را چطور تشریح می کنی ؟

یک نیروی مغناطیسی ولی ...می خواهم کمی بیشتر اینجا بمانم

ایا روحت می تواند در مقابل این حس کشش مقاومت کند؟

بله می توانم ،اگر واقعا بخواهم بمانم سوژه شروع به گریه می کند  اوه کاری که ان وحشی های خون خوار با بدنم کردند وحشتناک است شوهرم از یک طرف مرا گرفته واز طرف دیگر همراه دوستانمان دارد بر علیه سرخ پوستان می جمگد

یاداشت:روح سالی هنوز بر فراز جسم او در پرواز است در این حال من ذهن خواب شونده را به جلو می برم .

سالی بلافاصله پس از حمله یرخ پوستان شوهرت چه می کند؟

اوه چقدر خوب او هنوز مجروح نشده است ..(با تاسف) او بدن مرا در اغوش گرفته..دارد برایم گریه می کند  اما هیچ کاری قادر نیست برایم انجام دهد  او متوجه نشده که بدنم سرد شده دستهایش را روی دو طرف صورتم گذاشته و مرا می بوسد

تو در این لحظه چه می کنی؟

من بالای سر شوهرم هستم می خواهم او را تسلی دهم می خواهم بداند که عشق من واقعا پایان نیافته و مرا برای همیشه از دست نداده ومن دوباره او را خواهم دید

ایا او پیام های تو را در یافت می کند ؟

غم واندوه زیاد است ولی او روح مرا احساس می کند می دانم دوستانمان مارا از هم جدا می کنند انها می خواهند کاروان را سرو سامان دهند و دوباره حرکت کنند

حالا روح تو در چه حال است؟

من هنوز دارم در مقابل ان نیروی کشش مقاومت می کنم می خواهم هنوز بمانم

چرا؟

می دانم که جسمم مرده است ولی هنوز نمی خواهم شوهرم را ترک کنم و می خواهم شاهد باشم که انها بدنم را دفن می کنند

ایا هیچ عنصر روحی دیگری را در اطراف میبینی؟

انها نزدیک هستند به زودی انها را خواهم دید  من عشق و محبت انها را احساس می کنم همانطور که می خواهم ویل عشق مرا احساس کند

ایا می توانی ویل را تسلی دهی و ارام کنی؟

سعی می کنم به درون ذهنش راه یابم

ایا در این کار موفق هم می شوی؟

فکر می کنم کمی..او مرا احساس می کند

ایا همسفرهایت را هنگام دفن بدنت میبینی؟

بله انها بدن مرا دفن کردند.حالا دیگه وقتشه که من برم ان روح ها منتظر من هستند من دارم به طرف نوری روشنتر می روم

روح ها غالبا علاقه زیادی به انچه بعد از مرگ برای جسمشان  رخ می دهد ندارد

این به دلیل بی اعتنایی به سرنوشت شخصی خود ویا عدم علاقه به اطرافیان نمی باشد بلکه بدان جهت است که مرحله بعد از زندگی در جسم را تشخیص می دهند انها علاقه دارند با علجه به سوی زیبایی های دنیای ارواح بشتابند.اما بعضی از روح ها می خواهند تا چند روز  به مقیاس زمینی معمولا تا پس از تشییع جنازه خود در محلی ک جسمشان مرده است باقی بمانند ظاهرا مقیاس زمانی برای ارواح دگرگون می شود وچند روز زمینی ممکن است برای انها بیشتر از چند دقیقه به حساب نیاید  اکراه وتعلل در رفتن برای روح انگیزه های  متفاوتی دارد

برای مثال کسی که دفعتا و غیر منتظره در اثر  یک سانحه یا تصادف کشته شده نمی خواهد بلا فاصله برود در این گونه موارد روح حالت سرگردانی و سر درگمی وناراحتی دارد این حالت سرگردانی در مورد افرادجوانی که در جوانی می میرند نیز صادق است.برای یک روح متوسط جدا شدن ناگهانی از جسم تکان دهنده است وسبب می شود که در همان لحظه مرگ جسم از رفتن اکراه داشته باشد.روح واقعا در مورد چگونگی دفن شدن جنازه خود کنجکاوی زیادی ندارد چون عواطف و احساسات در دنیای ارواح با انچه ما در روی زمین تجربه می کنیم یکسان نیست برای روح احترامی که دوستان و بازماندگان  برای خاطر ه وجسد انها قائل می شوند خوشایند است

دلیل اصلی که با خاطر ان بسیاری از ارواح نمی خواهند بلافاصله مکان خود را ترک کنند این است که مایلند قبل از رفتن به دنیای اواح ذهنا موجبات تسلی وارامش افراد مورد علاقه خود را فراهم اورند انهایی که میمیرند ناراحتی مرگ خودشان برایشان غمناک وازار دهنده نیست چون می دانند انهایی که روی زمین باقی گذاشته انددوباره در دنیای ارواح  می بینند

اما از طرفی کسانی که در مراسم تشییع وتدفین عزاداری می کنند احساس مس کنند که عزیزی را برای همیشه از دست داده اند.

در جریان هیپنوزم سوژه ها ابراز سر خوردگی و نومیدی می کنند از اینکه قادر نیستند با استفاده از انرژی خود با افرادی که به جهت مرگ انها بی قراری می کنند و دچار غم واندوه هستند رابطه برقرار نمایند وقتی روح تازه جدا شده راهی پیدا کند که به کمک ان بتواند موجبات تسلی خاطر عزیز زنده ای را فراهم نماید  ان وقت معمولا راضی می شود و می خواهد هرچه سریع تر سطح کره خاکی را ترک کند.

ما قادر هستیم حضور تسلی بخش روح عزیز تازه در گشته ای را بخصوص در حین  یا بلافاصله بعد از مراسن تدفین حس کنیم برای این کار  فقط کافی سعی کنید که حتی برای مدت کوتاهی ذهن خود را ارامش دهید وازاد بگذارید دراین لحظه قدرت گیرندگی وماوراءالطبیه ما بیشتر اماده دریافت تماس های مثبت امیخته با عشق گذشت  امید ودلداری وحصول اطمینان از اینکه فرد مورد علاقه ما در جای خوبی به سر می برد خواهد شد

سوژه ها می گویند که وقتی در حالت روح هستند قادرد به زمینی ها در مورد اتصال ذهنی  درونشان با عالم ارواح کمک کنند . علی رغم کارهای زیادی که روح ها دارند هنوز چنانچه صدایشان کنیم می توانند با ما ارتباط بر قرار کنند.

ارواح وعناصر مهربان  ان طرف که از ان بالا ها امده اند روح تازه جدا شده را در جریاند خوگرفتن با وضع جدیدش کمک می کنند ما هم در زمین راه های داریم که بتوانیم روح را کمک کنیم تا زمین را رها کند وبرود.در باره روح های نا ارام و سرگردان بعدا صحبت خواهیم کرد

 

مرگ وعزیمت


گزارش1

آه خدای من !من واقعا نمرده ام .....مرده ام؟ من در هواشناور هستم و جسمم را که در پایین بر روی تخت بیمارستان مرده میبینم.همه اطرافیانم فکر می کنند که من مرده ام .می خواهم فریاد بزنم وبگویم اهی من واقعا نمرده ام !باور نکردنی است ...پرستاران دارند ملافه ای را بر روی سرم می اندازند...

افرادی که می شناسم دارند گریه می کنند .میبایست مرده باشم ولی هنوز زنده ام !عجیب است جسمم کاملا مرده وحال انکه من دارم در اطراف ان می گردم.

اینها گفته های مردی است که به خواب عمیق مصنوعی فرو برده شده وتجربه مرگش را تعریف می کند

گفته هایش کوتاه و توام با هیجان و شگفتی است زیرا حالت روحی را که به تازگی از جسم فیزیکی جدا شده می بیند واحساس می کند .صحنه مردن وی در یکی از زندگی های قبلیش را تعریف می کند

درحالت خواب او را به دوران طفولیطش برگرداندم تا به رحم مادر رسید واورا از دهلیز زمان تخیلی عبور دادم وبه زندگی قبلیش رسیدم که زندگی کوتاهی بود چون معلوم شد به دلیل انفولازای همه گیر در گذشت وقتی هیجان ناشی از دیدن صحنه مردنش واحساس اینکه روح از جسمش خارج شده و در هوا شناور است فرو نشست .این سوژه روح جوانی داشت وهنوز به سیکل زندگی های متوالی ومردن وزنده شدن  مکرر عادت نداشت.بعد از چند لحظه  ارامش خود را به دست اورد وبا اطمینان وراحتی شروع به پاسخ دادن به پرسشهای من کرد .

من دارم باز هم بالاتر می روم ..هنوز حالت شناور دارم ..دارم به جسمم نگه می کنم .پزشک دارد همسر و دخترم را دلداری می دهد همسرم دارد گریه می کند (سوزه به حالت ناراحتی بر روی صندلی تکان می خورد) من سعی میکنم به فکرو ذهن همسرم را پیدا کنم ..می خواهم به او بگویم وضع من از هر لحاظ خوب است اما غم و اندو انقدر بر او مستولی شده که نمی توانم با وی تماس بگیرم .می خواهم بداند که درد و زجر من پایان یافته..من جسمم را رها کرده و ازاد هستم..دیگر به جسم وبدنم نیاز ندارم.. می خواهم همسرم بداند که منتظرش خواهم بود...اما او اصلا به حرف من گوش نمی دهد.مثل اینکه انها نمی شنوند .آه دارم دور می شوم.

بدین ترتیب با هدایت من سوژه حرکت به سوی دنیایی ارواح را اغاز می کند .معمولا با گسترش خاطرات در حالت ابر اگاه سوژه ها یی که در خواب مصنوعی هستند بیشتر با گذر زنان خو میگیرند وتصورات ذهنی را به صورت الفاظ وکلمات بیان می کنند 

روح بخصوص در موقعیت هایی که بدن در حال مرگ می باشد کاملا قادر هستند جسم خود را ترک کنند وسپس دوباره به ان باز گردند مثل اشخاصی که در خصوص پرواز جسمشان در بیمارستان وتماشای پزشکانی که روشهای نجات بیمار نزدیک مرگ را انجام می دهند صحبت کرده اند

وجه مشترک خاطرات زندگی بعد از مرگ افرادی که موقتا مرگ را تجربه کرده اند با تصویر ذهنی افراد تحت خواب مصنوعی در چیست؟هردو گروه خود را در نوعی حالت عجیب ونا اشنا بصورت شناور در اطراف جسم میبینند که سعی دارند اشیاء مادی  جلوی خود را لمس کنند  ولی ناگهان ان اشیاء جسمیت خود را از دست می دهند  گزارش هر دو گروه حاکی از حالت سر خوردگی است که می خواهند با افراد زنده مکالمه کنند ولی جوابی نی گیرند

 

تمام این افراد از نوعی احساس ازادی و غیر عادی شناور وروشنایی در اطراف خود صحبت می کنند  وبرخی نیز از درخشش نور سفید رنگی که کاملا انها را احاطه کرده سخن می گویند  بعضی دیگر اظهار می دارند از محوطه ای تاریک به سوی مکان روشن کشیده می شوند

غالبا این حالت تحت عنوان اثر دهلیز مطرح گردیده و برای عموم شناخته شده

سفر روح

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

ایا مرگ جسم پایان زندگیست؟

شگفت انگیز است که در میان تمام مخلوقات تنها ادمی است که باید ترس از مرگ  را در میان خود سرکوب کند حتی در میان افراد مذهبی

به عبارتی هر قدر سن انسان ما بالاتر می رود شبح مرگ واضحتر خود را به ما می نمایاند.

اگر مرگ پایان زندگی همه چیز باشد ایا زندگی معنایی خواهد داشت؟

اما اباید گفت از انجایی که انسان از یک انرژی درونی معنوی برخوردار است این انرژی درونی این توان را به او می دهدکه با جهان پس از مرگ ارتباط ووابستگی به یک نیروی  برتر وبه جاودانگی روح اعتقاد پیدا کند

این کتاب گذارش صادقانه ای در باره دنیایی ارواح است که در طی ان مجموعه ای از سرگذشت ها ی واقعی مطرح می شود که نشان می دهد بعد از پایان زندگی خاکی بر ما چه می گذرد  و چه مراحلی را طی می کنیم

 

شرح سفر روح به برزخ  پس از مرگ جسم تا شروع زندگی بعد از جهان خاکی دستاورد خاطرات خواب شوندگان  ای است که تهیه شده است

خلاصه کلام اینکه انچه در استانه خواندن ان هستید ممکن است تصورات قبلی شما را در مورد مرگ را به شدت تگان دهد  یا ممکن است خلاف اعتقاد فلسفی و مذهبی شما باشد و نیز ممکن است خوانندگانی هم باشند که مطالب ارائه شده را تایید کنند و برای برخی ممکن است مطالب حالت افسانه و خود ساخته ای را داشته باشد

به هر حال هر برداشتی که داشته باشید امیدوارم  انچه را که این سوژه ها در باره زندگی بعد از مرگ می گویند  اگر دقیق میابید کاربرد انسانی ان را مورد توجه قرار دهید

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

 اشتیاق

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4


من اشتیاق خویش را با معیار زمان اندازه نمی گیرم وعمق صدایم را با آن منعکس نمی کنم،زیرا زمانی که عشق با اشتیاق بیامیزد،پژواک زمان و معیار های آن را در می نوردد.گاهی بعضی لحظات،سالهای دراز جدایی را در خود نهفته دارند،پس اشتیاق چیزی جز درد و رنجی که بر روح چیره گشته است نیست.بدین ترتیب ما هرگزاز یکدگردور نبوده ایم.

وای بر کسانی که در رویا از غریزه خویش متنفرند و در بیداری برای ارضای آن سختی های بسیاری را متحمل می شوند و وای بر کسانی که زنده هارا فراموش وجز بر اجساد آنها بانگ در نمی آورند و جز به ویرانه های که در پشت سر و ودر پیش رو دارند افتخار نمی کنند

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

عشق در هر دل و جانی منزل نمی کند ،عشق بر دلهای  سخت وانباشته از خشونت روی بر می تابدوازاین گونه دلها گریزان است.اما آنجا که پر از نرمی و لطافت باشدمسکن می گزیند

ای مرگ ای گور

ای مرگ! برگیر و با خود ببر
‏آنچه را که میتوانی از آنِ خود بشماری!
‏آنچه از آن تست همان تصویری است که بر این خاک نقش شده.

همین و بس!


ای گور! آنها را برگیر، و بگذار
تا در سینهی تنگ تو آرام گیرند
‏جامه های عاریتی هستند که روح به دور افکنده
و تنها برای ما گرامیاند!

زندگی من

xu4vtd5cbjn77b669ma.jpgekparhb6xm7rooree2l.jpg3pzvp7tntb5l3ecj8j.jpgekparhb6xm7rooree2l.jpg

هیچ چیز ارزشی ندارد


زندگی بی اینکه دیپلم بدهد می آموزد

فردا فقط فردا وجود دارد

مرگ حقایق وعده های بی پایان را آشکار می کند

هیچ چیز ارزشی ندارد جز تمایل

برای رها کردن خود از زمان های شمرده شده

بی وقفه به من بگو

که من آزادم از دوست داشتنت

حسرت



پرواز پروانه، حسرت را در من زمزمه می کند


که به تمامی نشانه ای از توست، گرداگرد ساعت ها

بی پایان، هر لحظه ای تو را می یابد و مرا فنا می کند

پیوسته همه ی خورشیدها، عشق تو را منعکس می کنند

شکرو سپاس از آن خداست


چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست این که دروغ هایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در این صورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم

خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس !


تنهایی

تنهایی تلفنی است که زنگ میزند مُدام
صدای غریبه ایست که سراغِ دیگری را میگیرد از من
جمعه ای سوت وکوریست که آسمانِ ابریاش ذرّه ای آفتاب ندارد
حرفهای بیربطی است که سر می بَرَد حوصله ام را

تنهایی زلزدن از پشتِ شیشه  ایست که به شب میرسد
فکرکردن به خیابانه ای است که آدمهایش قدمزدن را دوست میدارند

آدمهایی که به خانه میروند و روی تخت می خوابند و چشمهایشان را

میبندند امّا خواب نمیبینند

آدمهایی که گرمای اتاق را تاب نمیآورند و نیمه شب از خانه بیرون میزنند

تنهایی دلسپردن به کسی است که دوستت نمیدارد

کسی که برای تو گُل نمیخَرَد هیچوقت...

کسی که برایش مهم نیست روز را از پشتِ شیشه های اتاقت

میبینی هر روز


تنهایی اضافه بودن است در خانه ای که تلفن هیچ وقت با تو کار ندارد
خانه ای که تو را نمی شناسد انگار
خانه ای که برای تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده است

تنهایی خاطره ایست که عذابت میدهد هر روز
خاطره ای که هجوم می آوَرَد وقتی چشم ها را میبندی

تنهایی عقربه های ساعتی است که تکان نخورده اند وقتی

چشم باز میکنی

تنهایی انتظارکشیدنِ توست وقتی تو نیستی
وقتی تو رفتهای از این خانه
وقتی تلفن زنگ میزند امّا غریبه ای سراغِ دیگری را می گیرد

وقتی در این شیشه ای که به شب میرسد خودت را میبینی هر شب

عکس های عاشقانه لحظه تنهایی با کیفیت عالی

حقیقت من


حقیقت من کدام است؟
تو اگر میدانی بگو به من
از دست رفته ام.
نگاهم کن.


عکس چشم های فانتزی بسیار زیبا

تیغ نگاه

گویی زخم خورده ام
از تیغ نگاهت
که اینگونه شعر هایم بند نمی آیند
مرحم نباش ...

رحم نکن ...


عکس های زیبا و جدید پرندگان


مجروح


گرچه خونم نمی رود
لیک به گمانم که
مجروحم



باران


بعضی آدم ها باران را احساس می کنند
بقیه فقط خیس می شوند

چه قدر خوب

چقدر خوب است
که صبح بيدار شوی
به تنهايی
و مجبور نباشی به کسی بگويی
دوستش داری
وقتی دوستش نداری

ديگر

مُردم .


گفت پیشم بیاگفت برایم بمان
گفت به رویم بخند
گفت برایم بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مُردم .

ریسمان پاره


ریسمان پاره را می توان دوباره گره زد
دوباره دوام می آورد
اما هر چه باشد ریسمان پاره ای است



شاید ما دوباره همدیگر را دیدار کنیم
اما در آنجا که ترکم کردی
هرگز دوباره مرا نخواهی یافت!


ریسمان پاره .....

سردی


من آنقدر با تو بوده ام
که از بودن کنار دیگران سردم میشود...

عکس های چشم نواز طبیعت زیبا

تنهایی


تنهایی

چیزهای ز یادی

به انسان میآموزد

اما تو نرو

بگذار من نادان بمانم . . .


عکس های عاشقانه اذر ماه


بيش از توان


به قدری دوستت دارم كه گاهی قلبم می گيرد
و نمی دانم چه خاكی به سرم بريزم
بيش از توانم دوستت دارم ...

گرمی بخش


یكدیگر را می آزاریم
بی آنكه بخواهیم،
شاید بهتر آن باشد كه دست به دست یكدیگر دهیم
بی سخن
دستی كه گشاده است
می بَرد
می آورد
رهنمودت می شود
به خانه یی كه
نور دلچسبش گرمی می بخشد.

روزی خواهد رسید

ما , ماهیانی آواز خوانیم ,

چه بسا که به تور می افتیم

و بر سر میزهای شام آورده می شویم .

چه گواراییم ما !

اما

روزی خواهد رسید

که آوازهای ما

استخوانهامان را

در گلوشان بشکند !

امشب را با تو سَر نخواهم کرد !

امشب را با تو سَر نخواهم کرد !
امشب هیچ جایی نخواهم بود !
یک کشتی خریده ام با بادبانی بنفشْ
که تنها در بندرِ چشمهای تو آرام میگیرد
و هواپیمایی
که به نیروی عشقِ تو بالا میرود !

یک جعبه مدادِ رنگی خریده ام
تا تمامیِ شب را
بر کاغذی سفید
با کودکیِ خود سَر کنم !

احمق

بيتو هم ميتوان به دريا خيره شد
زبان موجها روشنتر از زبان تو
بيهوده خاطرههايت را در دلم زنده نکن
بيتو هم ميتوانم دوستت داشته باشم
از چيزهاي بيهوده ميگفتيم
بيهوده ، بيهوده
زماني که باهم بوديم
تو کودکي لوس از عشق
من احمقي حيرت زده از عشق

گامی به سوی آزادی


ساده است مورد پسند بودن وقتی انسان ها

تمام انتظار های تو را

به ظاهر پاسخ گو باشند.

به سرعت قضاوت می شود.

هنگامی که انسان ها

در ظاهر بر خلاف تمامی انتظار ها عمل می کنند.

این گام بزرگی به سوی آزادی است.

آن هنگام که همه به انتظار های درون خویش وفادار بمانند.


شب یلدا مبارک


http://avayemahalli.persianblog.ir/

پیشا پیش شب یلدارو به همه دوستانم تبریک میگم

آدرسی رو در بالا گذاشتم هرکس مایل بود میتونه به این آدرس بره و

و با بخشی از مسیقی لرستان آشنا شه و با دانلود آهنگ های شادش لذت ببره

لغزش





اگر پایت دوباره بلغزد
قطع خواهد شد
اگر دستت تو را به راهی دیگر رهنمون شود
خواهد پوسید
اگر زندگی ات را از من بگیری
خواهی مرد
حتی اگر زنده باشی
چون سایه و یا مرگ خواهی بود
بی من اگر پا بر داری بر زمین!

آرامش روح



آرامش روح
دیگر از لذات خاکی با من مگو،که شوق چشیدنش را ندارم
قلب من پیشاپیش،مرده است
و تنها زاغان مرگ،به دهلیز های در گشاده ی آن پا می گذرند.
من در پس خویش جای پایی ندارم
و گاه یقین ندانم که هستم
زیرا به چشم من،زندگی،برهوتی مسکون از هیاکل شبح سان است.
من،تنها ستاره یی تیره از مه پگاه سبکبار را می بینم
در سکوت خماری ژرف
گوش های من فقط چیزی غریب در می یابد
چیزی نامشخص،راز آلود
که مرا به بسی دور از این جهان،از پس خویش می کشاند

بی نظمی در بهشت


بی نظمی در بهشت
قدیسی،بی آنکه بداند چگونه،
به دروازه های بهشت رسید و کوبه مفرغی را کوبید
پطروس مقدس به در آمد
<<اگر این در را نگشایید گل داوودی تان را بر می کنم>>
پطرس با صدایی چون تندر ،پاسخش داد
از نظرم دور شو.جغد شوم
مسیح را با تحفه و پول نمی توان خرید
و تو با دست ملاحان ،دستت به دامنش نخواهد رسید
اینجا به کبکبه اسکلت تو نیازی نیست
تا رقص خدا و پیروانش را رونق بخشد
تو میان آدمبان زیسته ای
و شمایل های دروغین و صلیب قبرستان فروخته ای
آنجا که دیگران به خشکه سبوسی سق می زدند
شکمت را از گوشت و تخم مرغ می انباشتی
دیو شهوت در جسمت پرورده شده
خفاش جهنمی!از شولای چتر گونت خون می چکد.
پس آنگاه دری بسته شد
پرتوی از نور ،آسمان را روشن کرد
راهروها لرزیدند
و روح بی حرمت راهب،به قهقرا،در هاویه دوزخ درغلتید